Goodbye my lover.
Goodbye my friend.
You have been the one.
You have been the one for me.
I am a dreamer and when I wake,
You can't break my spirit - it's my dreams you take.
And as you move on, remember me,
Remember us and all we used to be
I've seen you cry, I've seen you smile.
I've watched you sleeping for a while.
I'd be the father of your child.
I'd spend a lifetime with you.
I know your fears and you know mine.
We've had our doubts but now we're fine,
And I love you, I swear that's true.
I can not live without you.
Goodbye my lover.
Goodbye my friend.
You have been the one.
You have been the one for me.
And I still hold your hand in mine.
In mine when I'm asleep.
And I will bear my soul in time,
When I'm kneeling at your feet.
Goodbye my lover
Goodbye my friend.
You have been the one.
You have been the one for me.
I'm so hollow, baby, I'm so hollow.
I'm so, I'm so, I'm so hollow.
من اینجا ریشه در خاکم من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم من اینجا تا نفس باقی است می مانم من از اینجا چه می خواهم نمی دانم امید روشنایی گرچه در این تیرگی ها نیست من اینجا باز در این خاک خشک تشنه می رانم من اینجا از دل این خاک با دست تهی گل بر می افشانم من اینجا آخر از اوج ستیغ کوه چون خورشید سرود فتح می خوانم و می دانم تو روزی باز خواهی گشت.
من وا ماندهام
چگونه از اندوههای ژرف اخلاق
چیز نگویم
از دردهای کهنه فلسفه
از دویدن پا برهنه کودکی میان سخنرانی شعور
از سکته ناقص دیشب منطق
این هم نمیشود
که باچشمی سرخ
به سرزمینی برویم
که
روی شفافترین گلبرگ شبنم
نوشته باشد : آب
مرا توان آن هم نیست که عشق در دست به آرامی باز گردم
و
دردهای عظیم را در خمیازه بی تفاوتی لبخند بزنم.
دلتنگم از کدورت این لحظه های کور
در باغ های شوم سعادت.
در باد گم شدن
با هیچ جای غیرت من سازگار نیست.
مرگ های هندسی.
دست های بیرق درنگ.
چشم های در تصرف بهار.
روی سن - نمایش صدا.
پشت پرده - خنده سکوت.
زندگی
لذت غم است در دهان مهربان مرگ.
تو همیشه از زندگی ترسیدهای و به همین دلیل از عشق میترسی
کاش میشد بر فراز آسمانها برای ابرها میگریستم
دریاها را آب میشدم
بی زحمت خورشید
باد را پریشانی
بی زحمت سرما
یا که نه
سیارهای تنها
در کهکشانی مجهول
دست کم کاش تو میآمدی
تا من
اینهمه
تغییر
نکنم
به آتش خیره شو ...
وسعت سحر را دیدهای؟ گرمایش را حس کردهای؟ زندگی را تجربه؟
سرمای عصر را چشیدهای؟ غربت غروب را شنیده ای؟
غم آفتاب را بو کردن نیاز نیست . اتمام روز را ببین
درست مثل پلی هستم
خمیده قامت از عبور رهگذران
و خود همیشه ماندگار
میان دو پرتگاه
و تو شاید
آخرین عابری باشی
که گامهایت را بوسه میزنم
و کاش هرگز نبینی فرو ریختنم را
در پس گامهایت
و هرگز بر نگردی
که دیگر پلی برای عبور نیست
اینطور بلاتکلیف
مرا در هجوم خیالاتت رها مکن
اینجا که کوچه پس کوچههای ما نیست که مثل کف دستم بلد باشم
من گاهی
در رویاهای خودم گم میشوم
چه برسد به خیالات تو
اگر گم شدم
اگر اندوهی بر سرم آوار شد
اگر خوابم آمد
این گوشه کنارها امنیت خواب را دارند ؟
عشق در انتظار زنده است،در ديدار میميرد.
تو که تنها نمی مونی ، منه تنها رو دعا کن
راستی
دوست من
شب ها کمی عشق را
به بستر تنهائیت ببر
و روز که شد
منطقی پیدا کن
برای آمدنت
به فکر من هم نباش
ما هرکجا برویم
یادمان
همینطور است
به خاطر دوست
روز
ما
خشمها را
فریاد شیران می شویم
دشمن چیزهایی هستیم
که آنها را نمیفهمیم
آینه در آینه
بی تدبیر هدیه میکنیم
ابدیتی از گناهان
اعتراض را تکثیر
خورشید غروب میکند
شب
هزاران اعتراض گناهان را
نوازش میشویم
تکثیر در تکثیر
***
فقط
دوازده ساعت گذشته
چقدر پیر شدهایم.
ببخشید خواننده عزیز
کدئین خدمتتون هست؟!
حرف را بايد زد! درد را بايد گفت !
سخن از مهر من و جور تو نیست.
سخن از
متلاشی شدن دوستیاست،
و
عبث بودن پندار سرور آور مهر
آشنایی با شور؟ جدایی با درد؟
و نشستن در بهشت فراموشی
ــ یا غرق غرور؟!
.
آخرين شعر سفرنامه باران اين است،که زمين چرکين است
حواسم نبود
اینجا زمین است
و در زمین عشق
۳۷ درجه زیر صفر است
دل خوشیهايت را بگذار برای ديگران ، با اندوهت به ديدنم بيا
های چشم قهوهای دلتنگ
غریبه گیام را شکایتی است با خدا
هرچند نسبم با تو
از اندوهّ های دیرین است
با من حرف که نمیزنی
راه که نمیروی
لا اقل واضح تر نگاه کن
نذر کردم
خدا که بیاید
برای امام زاده عماد
خرما ببرم
آخر میدانی
این حوالی شیاطین زیادند
میترسم،
که مبادا خدا از پشت در بگذرد
اصلا میدانی
باید تمام حصارها را بردارم
خدا که بیاید
هیچ نمیخواهم
فقط یک پنجره
تا از آن اندوهم را دور بریزم
(غمگین تر از آنم که بخواهم رفتنت را دوباره زنده کنم)
راندن و رانده شدن،هر دو برای من نا مطلوبند
من از این روحهای مردد ،سخت بیزارم. هر توجهی که به شما ابراز دارندشما را ناراحت میکند.ستایشی که از شما کنند،برایتان شرم و آزردگی به همراه می آورد.
به من سلام میگویند و در نگاهشان زهر ملایم غبطهای که با امیدی همراه نیست نهفته می بینم،زیرا من در دنبال قلاده ایشان به راه خویش نمیروم.
دلم میخواهد اقلا اینان پشت به من کنند و دلیرانه دشنامم دهند.
اما می دانم که نگاههای افسرده ایشان همواره در باره من به راه خطا خواهد رفت.
خوب.آدم خوبیه.مشخصه.مگه نه ؟
این مثل بقیه نیست.شاید باشه.اما یه جورایی فرق میکنه. پس خوبه.
ای بابا! کجا گذاشت رفت؟ این یکی که اینطوری نبود. دلیلیش؟ دلیل که نداره بیشتر شبیه بهونست،اما نه،آدم خوبیه راست میگه ،به واقعیت نزدیکه ، شاید هم به حقیقت ، باشه، قبوله،مسئلهای نیست. پس چرا حرف خودشو گذاست زیر پا؟!!! پس ادم خوبی نبوده،شاید هم آدم نبوده،وجدان نداشته. دبیا،یعنی بازم من اشتباه کردم؟ آخه چند بار اشتباه؟ مگه می شه؟ نه، آدم خوبی بود.
بود ؟ پس حتما الان نیست.
- نه بابا
شاید پسره خوشتیپ تر بوده.نه ؟
احتمال این هم میره که خوشگلتر بوده باشه. شایدم مایه دار تر یا باحال تر.
پس حق داشته. اونم می تونه انتخاب کنه. ولی ، آخه چرا دوروغ ؟؟
کدوم دوروغ؟ مگه آدمه خوب دوروغ می گه؟! نه، پس دوروغ نبوده .
ــ شرایط؟؟؟
نه،خودمونو که نمیخوایم خر کنیم،شرایط حدودا یکی بوده. شاید هم من درک نمیکنم.این احتمال وجود داره ؟
آره،حتما وجود داره،اما اگه کسی تورو به عنوان کسی که همیشه میدرکه قبول داشته باشه،بازم این احتمال سر جاشه ؟
نمیدونم.خیلی وقته ریازی و فیظیک نخوندم، یادم رفته اینا،شایدم ترجیح دادم فراموش کنم،نه.احتمالا این گوشه موشهها بایگانی کردم که هر مدت یادم میفته،پس یادم رفته،اه ول کن ، می دونم به اینجا برسه اینو میگه(چند خط بالا، پایین. بذارید به حساب فراموشی)
در هر صورت برای من تموم شده،اما آخه، آخه هم که نداره.
دو راهیه که باید راه سوم رو انتخاب کنی.
خوب .الان باید سعی کنم که بخوابم. اما اول باید راه سوم رو پیدا کنم که چند سالیه دیر شده، میبینمت هروقت پیداش کردم.باشه ؟ فقط یادت باشه.اگه ندیدمت حلالم کن،چون نمیدونم جند سال دیگه هم مونده تا...
بازگشت همه به سوي اوست
قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم
بعد از مرگم، انگشتهاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشتنگاري قرار دهيد
به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبد شكافي كند، من به آن مشكوكم
ورثه حق دارند با طلبكاران من كتككاري كنند
عبور هر گونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است
بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم
كارت شناسايي مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد
مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانيد
روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد
كساني كه زير تابوت مرا ميگيرند بايد هم قد باشند
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهيد
گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد
در مجلس ختم من حتما گاز اشك آور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند
از اينكه نميتوانم در مجلس ختم خودم حضور يابم قبلا پوزش ميطلبم
به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون من به صابون و پودر حساسيت داردم
چون تمام آرزوهايم را به گور ميبرم ، سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه جاي جسدم باشد.
خدا تمام رفتگان را بيامرزد
مژدگانی مرگ
نمی دانم زندگی چهار راه عقل و عرفان و شعر و حکمت است ،
یا شاه راه تقدیر !
ولی میدانم که بی رحمانه در مسیر آنم،
و سرعتش مرا با خود میبرد.
لحظه به لحظه سنگینی اش را بیشتر بر دوشم حس میکنم؛
کوفتگی بدنم را آزار میدهد؛
بی اختیار بودن ، روحم را میخورد ؛
تنهایی ، امیدم را به یاس مبدل می کند ؛
و خستگی نمی گذارد که برخیزم.
دوست من !
بزرگترین مژدگانی برای توست!
اگر برای من،
خبر مرگم را بیاوری.
